گاهی نشسته‌ام گوشه‌ای، ساکت، با قلبی پر از سوال: چرا با این‌که تمام خودم را گذاشتم، کافی نبود؟ چرا هرچه بیشتر وفادار بودم، بیشتر نادیده گرفته شدم؟ چرا هر بار که سکوت کردم تا کسی را از دست ندهم، خودم را از دست دادم؟

من آدمی نیستم که زود دل ببندد، ولی وقتی دل دادم، دیگر تمام من شد. دلم، وقتم، فکرم، حتی خواب‌هایم. همه چیز را ریختم پای کسی یا چیزی که فکر می‌کردم ارزشش را دارد. اما تهش… ماندم با قلبی خسته و دستی خالی.

و هر بار با خودم گفتم شاید مشکل از من بود، شاید باید کمتر می‌خواستم، کمتر می‌جنگیدم، کمتر صادق می‌بودم… اما نه. حالا که به خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم من، لیاقتِ دوست داشته شدنِ واقعی را داشتم. لیاقتِ ماندن، شنیده شدن، درک شدن. لیاقتِ کسی را داشتم که وقتی می‌بیند زخمی‌ام، نمک نپاشد، دست بگذارد روی زخم و آرام بگوید: "من اینجایم."

آره… حالا می‌فهمم لیاقت چیزیه که بعضی‌ها فقط ادعاشو دارن، ولی توانِ داشتنش رو ندارن.

و من… من دیگه خودم رو سرزنش نمی‌کنم. چون اونی که باید می‌فهمید، نفهمید. ولی من هنوز هم، با تمام دردها و تجربه‌هام، کسی‌ام که بلده عاشقانه، صادقانه، بی‌توقع دوست داشته باشه… و این، لیاقتیه که خیلی‌ها ندارنش.

-------💌 دلنوشته

بعضی آدم‌ها، فقط حضور دارن… اما تو دنبال کسی بودی که "باشه". کسی که بفهمه، بمونه، ببینه و باز هم بخواد.

اما همیشه این‌طور نیست…

گاهی تمام دوست داشتن‌هات رو خرج کسی می‌کنی که حتی بلد نیست لایق بودن رو زندگی کنه.

و اون‌جاست که می‌فهمی لیاقت… فقط داشتنِ چیزی نیست.

لیاقت یعنی نگه داشتنش.

یعنی بلد بودنِ قدرِ دلی که بی‌منت برات می‌تپه.